دلم برای وبلاگم تنگ شده بود. بعد مدت ها بهش سر زدم. حالا عزیزی شب یلدا هزاران برابر شده برام. آخه شب تولد عشقم هم شب یلداست.
من و همسرم هر دو متولد شب یلداییم...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 10:56  توسط علی
|
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 11:24  توسط علی
|
هر چند حال و روز زمین و زمان بد است
یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است
حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای
آنجا برای عشق شروعی مجدد است



ولادت هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت، آقا امام رضا علیه اسلام مبارکباد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 7:53  توسط علی
|
باغ بیبرگی كه میگوید كه زیبا نیست؟
داستان از میوههای سر به گردونسایِ اینك خفته در تابوت پست خاك میگوید
باغ بیبرگی
خندهاش خونی است اشكآمیز
جاودان بر اسبِ یالافشانِ زردش میچمد در آن
پادشاه فصلها، پاییز
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 17:41  توسط علی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 7:51  توسط علی
|
اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید. (
کورش کبیر)
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 16:17  توسط علی
|
|
پاييز مهربان! آوازهای رنگی خود را ز سر بخوان ! با برگهای قهوه ای و سرخ و زرد خويش نقش هزار پرده ای از يادها بکش ..... لختی درنگ کن! از سطر سطر دفتر يادم عبورکن! با من کتاب خاطره ها را مرور کن! تو يادگار عمر به تاراج رفته ای در روزهای خاطره انگيزت پيچيده عطر کودکی و نو جوانی ام من دکمه های لباسم را با دستهای مهر تو می بندم در کوچه های خاطره انگيزت دنبال عمر گمشده می گردم گلدان شمعدانی و ياسم را با قطره های مهر تو آب می دهم با من بمان! با من بخوان! همراه من کتاب زمان را ورق بزن : زنگ دبستان را زدند... احمد دوباره کنج حياط ايستاده است خورشيد کم کمک به نوک کوههای غرب نزديک می شود .... اما هنوز از حسنک نيست يک خبر معلوم نيست باز چرا دير کرده است! فرياد اعتراض حيوانها می رسد به گوش : بع بع .... مع مع کبری هنوز پشيمان است امسال هم دوباره کتابش را زير درخت خانه اشان جا گذاشته چوپان هنوز هم دست از دروغ گويی خود برنداشته با اينکه بره های قشنگش را همين پارسال گرگ از هم دريد و خورد ..... پاييز مهربان! با من بساز! با من برای کوچ پرستو غزل بساز! من هم کتاب عمرو جوانی را زير درخت سبز زمان جا گذاشتم آموختم دروغ نگويم اما اين گرگ نا بکار يوسف من را از هم دريد ..... ............ دارد قطار حادثه از راه می رسد پيراهنم کجاست ؟؟ فانوس هم که نفت ندارد کو ماه ؟؟ کو سوار ؟؟ باران حادثه است که می بارد آن مرد در باران می رود سد هم شکسته است پطرس کجاست ؟؟ تاب و توان من هم از دست رفته است بازی تمام شد! اين دست آخر است .... تقدير برد و من ناباورانه باختم ! اما چقدر خوب من گرگهای گله خود را شناختم ....... |
شاعر : اكوت
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 13:41  توسط علی
|
نه از دور و نه از نزديك تو از خواب امدي اي عشق
خوشا خود سوزي عاشق مرا اتش بزن اي عشق
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 10:17  توسط علی
|
وقتي كه خانه نيستم
كليد را دم پله ي اول
زير همان گلدان سفال هميشگي گذاشته ام
رويايت اگر آمد
پشت در نمي ماند
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 10:7  توسط علی
|
جفايت با وفايت هر دو نيکوست / تو را هر جا که باشي دارمت دوست . .
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:17  توسط علی
|